مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

63

زينت المجالس ( فارسى )

نموده التماس قدوم سياوش فرموده گفت اگر آنفرزند بدينجانب تشريف آورده آنچه شرط محبت و مودت و طريقهء پدر و فرزندى و مروت باشد دربارهء او بتقديم رسانم و شاهزاده بتركستان رفته نخست افراسياب انواع تعظيم و تكريم و اصناف اكرام و تبجيل نسبت بسياوش بجاى آورد و دختر خود را در حباله نكاح او درآورد و عاقبت بسعايت گرسيوز نسبت بوى بدگمان شده و آن همه دوستى و محبت بعداوت مبدل شده بىآنكه تفحص احوال او نمايد كه آنچه گرسيوز ميگويد مطابق نفس الامر است يا در آن باب غرضى فاسد دارد در وقتى كه پيران بموضعى رفته غايب بود سياوش را گرفته سرش را در طشت بريدند گلى بود بشكفته در باغ عمر * از آن همچو گل بوده اندك بقا و بشومى اينحركت فتنها روى نمود و خونها ريخته گشت و شهرها خراب شده افراسياب از آن فعل شنيع پشيمانشده با برادر خود گرسيوز گفت تو مرا بر اين عمل باعث آمدى و نميدانم كه عاقبت اين كار چگونه خواهد نمود و چه قسم خواهد بود و چون اين خبر بايران رسيد ناله و زارى و خروش و بيقرارى از عامه خلايق و كيكاوس تاج شاهى بر زمين زده خاك بر سر كرد و زبان بمضمون گويا ساخت تا در ز درد او بجگر در گشاده‌ام * صد جوى خون ز ديدهء اختر گشاده‌ام تا برده باد غم ز سر من كلاه صبر * شايد كه من ز بىكلهى سر گشاده‌ام و رستم از اين قضيه آگاه شده گريان و بريان بجانب دار الملك كيكاوس شتافت و زبان بسرزنش و ملامت وى گشوده بىرخصت وى بحرم‌سراى سلطنت درآمده سودابه را بيرون آورده در برابر كاوس دو نيم زد و لشكرها جمعكرده بعزم محاربهء افراسياب متوجه ماوراء النهر شد و افراسياب نيز از وصول رستم آگاه شده به اجتماع لشكر فرمان داد و پسر خود را در مقدمه روانكرده چون رستم بلشكر توران رسيد در حملهء اول پسر افراسياب سرخه را با اكثر معارف سپاه بر خاك هلاكت انداخت و روز ديگر افراسياب بنفس خود رسيده آسياى جنگ به خون دليران تيزچنك گردان شد زبان تير پيغام مرگ بسمع مبارزان ميرسانيد و سنان آبدار بجاى جوهر عقل در دماغ گردان جاى ميساخت نيزه‌ها در مغزها گشته روان همچون خرد * تيرها در شخصها گشته دوان همچون روان همچو برق اندر هوا در مغزها جسته حسام * همچو باد اندر شمر در قلبها رفته سنان